.

مطالب مرتبط
رازِ مونس سال‌های بی‌بی حلیمه دروغ نمی‌گفت. یادش بود، همه چیز را. و مو به مو بارها برای مادرش تعریف کرده بود آن روز را که توی نخلستان بودند. با مادرش، بَرِ نخل‌ها را سبک می‌کردند. رفته بود بالا، زیر چتر نخل، کمر داده بود به کمربند و داشت خوشه می‌برید که صدای انفجار پیچید توی شهر. بعد دود سیاه و غلیظی به آسمان بلند شد... انگشت خراشاند روی میز. لب فشرد به هم و مات ماند لحظه‌ای به زمین. بعد ابرو داد بالا. نفسش را عمیق فرستاد بیرون. عکس را با اکراه از جیب بغل درآورد و گرفت طرف مرد. مرد، عکس را گرفت برد نزدیک، دور کرد؛ باز برد نزدیک. دست کرد توی ریش‌های جوگندمی‌اش و سر تکان داد.
- ها خودشه. دیدُمش...
نوری تابید انگار توی چشم‌های زن.
- راست می‌گی کاکا؟ خدا از بزرگی کمت نکنه. یه بار دیگه ببین. ئی عکس شونزده، هیوده سالگیشه ها. الان باید بیست و شش، هفت سالیش باشه.
مرد باز عکس را با دقت ابروهای درهم و چشم‌های تنگ کرده، نگاه کرد.
- نه... اشتباه نمی‌كُنم. تو محله مهاجرنشینايِ مشهد دیدُمش؛ با یه مردِ دشداشه پوش. البت، نقاب زده بود ولی چِشاش... لب و چونش، قد و قواره‌ای که می‌گین... نه، حتمی خودش بود. گفتی اسمش چی بود عمو؟
- حلیمه... اسمش حلیمَس.
مرد انگشت تأیید آورد سمت زن.
- ها... حلیمه. مَرده هم صداش زد حلیمه.
زن چشم‌های نمناکش را گشاد کرد سمت جوان.
نگُفتمت بریم پیداش می‌کنیم اون‌جا؟ بفرما.
با گوشه چادر نم اشک‌هاش را گرفت. از زیر روسری‌اش اسکناس مچاله‌ای در آورد و داد دست مرد.
- خیر از زندگیت ببینی کاکا. چراغونی كِردی دِلُمه.
با جوانش پا شدند از قهوه‌خانه آمدند بیرون. زن دماغش را کشید بالا.
- اَی قربون غریبیت بُرم آقا که او همه اشکامه بی‌جواب نذاشتی. می‌دونستُم چشم انتظارُم نمی‌ذاری، می‌دونستم!
رو به جوان برگشت.
- میگُم حالا تا مشهد چقدی راهه روله؟ بزنیم راه کی می‌رسیم؟
جوان عکس را باز گذاشت توی جیب بغل و دکمه‌اش را زد. این بار دیگر بهانه‌ای نداشت.
- باشه! با قطار می‌ریم. صبح تا صبحی راه باشه گمونُم. حالا یه ظهری هم روش. بریم خونه، فردا صبح علی‌الطلوع می‌زنیم راه.
زن چادر را پیچاند دور خودش و دنباله‌اش را زد زیر بغل.
- نه روله. دیره... شُو میشینیم قِطار، شُوی ديَه حَرَمیم.
- نه دیره ننه، نه دیره. ئی همه سال صبر کردی ئی یه روزَم روش. آسمون به زمین نمی‌رسه که؟
- دلُم طاقت نداره روله. دِی نشدی هَنو ببینی چه سخته دور جگرگوشه. بریم هَمی اِمشو رولم؟
باز هم کم آورد پیش نگاه ناچار مادرش. چیزی نتوانست بگوید جز اینکه سر خم کند. مادرش خوش خوشَکان خندید و لب گزید.
- کاکا گفت با یه مرد دیدتش؟ دشداشه پوش؟ مردی نداشتیم ما توی شهر غریبون. نه راننده ماشین بیده؟ ببینیش می‌شناسیش؟
جوان سر تکان داد.
- نمی‌دونُم... شایدم ولی... نه نمی‌شناسمش. قیافش خوب یادمه. ها... یادمه!
دروغ نمی‌گفت. یادش بود، همه چیز را. و مو به مو بارها برای مادرش تعریف کرده بود آن روز را که توی نخلستان بودند. با مادرش، بَرِ نخل‌ها را سبک می‌کردند. رفته بود بالا، زیر چتر نخل، کمر داده بود به کمربند و داشت خوشه می‌برید که صدای انفجار پیچید توی شهر. بعد دود سیاه و غلیظی به آسمان بلند شد و پشت سرش، چند انفجار دیگر. خوب که دقت کرد، سیاهی نزدیک محله‌شان بود. خوشه را بریده نبریده رها کرد و سُرید پایین. مادرش دست گذاشت روی سر و چشم‌هاش.
- چی بود روله؟ از کجا بود؟ کجا رو زدن؟
کمربند را باز کرد انداخت پای نخل.
- نمی‌دونُم... ولی گمونُم زیاد دور نبود... هی دست رو دست گذاشتیم تا بالاخره رسیدن.
دهان مادرش باز ماند.
- رسیدن؟ اَی دادُم... حلیمه. بدو ننه... بدو...
چاقو را گرفت توی مشت و دوید. مادر پشت سرش آمد. ایستاد و تشر زد.
- تو کجا؟ نمی‌بینی زمین و آسمون ناامنه؟ برو سمت دروازه قدیم. با حلیمه می‌آیم. می‌زنیم راه. دیر کردیم، وسیله‌ای پیدا کن برو، می‌رسیم بهت.
مادرش هراسان گفت: تنها؟ نه روله. بی شما هیچ جا نمی‌رُم.
باز توپیده بود که: ننه... حلوا که خیرات نمی‌کنن. اومدیم نشد بیایم، خواستیم از راه دیگه بریم. غصه تو رو داشته باشُم یا حلیمه؟ برو...
مادرش را به زور روانه کرد. خودش هم یک‌نفس دویده بود تا محل. آدم بود که مثل مور و ملخ از دیوار با موتور و ماشین و پیاده، زده بودند به فرار. از دور، تانک‌ها و نفربرها با پیاده‌های عراقی، خانه‌ها را یکی‌یکی خالی می‌کردند و می‌آمدند جلو. هراسناک، دو پایی رفته بودی توی در. دست حلیمه را که چپیده بود از ترس توی راه‌پله، گرفته بود، آمده بودند میان کوچه. جلوی اولین ماشینی که رد می‌شد را گرفته بود و خواسته بود سوار شوند که ماشین جا داشته بود. ناچار حلیمه را چپانده بود وسط زن‌های توی ماشین و به راننده گفته بود برو. خودش زده بود به صحرا. یک جایی توی نخلستان پنهان شده بود تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و شب زده بود به جاده. جلوی ماشینی را گرفته بود و آمد بود اهواز. مادرش چشم به راه‌شان بود. وقتی پرسیده بود پس حلیمه کو؟ گفته بود: با یک ماشین پر از زن و بچه، روانه‌اش کردم اهواز. نرسیده مگر هنوز؟
هرچه چشم به راه مانده بودند، ماشینی نرسیده بود که نرسیده بود. همه این‌ها را سال‌ها و بارها برای مادرش که انگار سیری نداشت گوش‌هاش از شنیدن، گفته بود و هر بار مادرش نالیده بود که: رودُم حلیمه... عزیزُم حلیمه... جانُم حلیمه...
تمام این سال‌ها را از زمان اشغال تا آزادی خرمشهر، دوران جنگ و بعد از آن، نقطه‌نقطه ایران را با مادرش گشته بوده دنبال حلیمه مادرش.
رسیدند خانه بی‌حلیمه. مادرش جلدی رفت آماده شود برای رفتن به مشهد. دلش هوای نخلستان کرده بود. یادگار پدرش بود. از همان روزی که از بالای نخل افتاد، کمرش شکست. رفته‌رفته تحلیل رفت و آخر سر، شد پیرهَن سیاه خانه. از بچگی، او نخلستان را پرورانده بود و نخلستان او را. تک‌تک نخل‌هاش را می‌شناخت اما یکی را بیشتر از همه دوست داشتند؛ او و حلیمه...
معلم‌شان آقای مجاهد، زنی داشت بلند بالا و سفید رو که به همه بچه‌ها می‌گفت: عزیزهام.
اسمش رعنا بود و تو دِلی همه بچه‌ها. گاهی خانه‌شان می‌آمد و حلیمه را می‌گرفت توی بغل و می‌بوسید. این شد که نخل، شد رعنا. رعنا را، حلیمه که بچه بود، کاشته بودند به نیت او و حالا قد کشیده بود و شده بود رعنا. رعنا براش حلیمه دیگری بود و مونسش توی تمام این سال‌های بی‌حلیمه. نخل‌ها را یکی‌یکی رد کرد و روی هر کدام دست کشید. رعنا از دور، استوار، پیدا بود. هنوز مرواریدهاش سیاه نشده بودند. گرمای تیرماه می‌خواست و تَش بادِ مرداد تا خیراتِشان برای حلیمه. چند سالی می‌شد که همین‌طور بود و بود. تا می‌رسیدند خرماها، مادرش بسته‌بسته می‌کرد توی پلاستیک فریزر، زنبیلی می‌بست به دوش، می‌افتاد توی کوچه‌ها. یکی‌یکی می‌داد در خانه‌ها و می‌سپرد دعا کنند برای پیدا شدنِ حلیمه اهل خانه‌ها. این را هم از همان سالی داشتند که یک شب مادرش توی خواب هراسان داد زده بود حلیمه، حلیمه و از خواب پریده بود. بعد هم گفته بود براش که حلیمه را دیده دست توی دست یک آقای نورانی و داشته می‌خندیده به روش. هرچی هم رفته طرفش، حلیمه و آن آقا، رفته‌اند دورتر. و گفته از گنبد زردِ پشت‌تان فهمیده امام هشتم بوده. بعد از آن هی وعده داده بود به مادرش که می‌بردش مشهد ولی هی کار روی کار آمده بود و نتوانسته بود ببردش تا آن روز. با این حال مادرش بی‌کار ننشسته بود و نذر کرده بود تا حلیمه برگردد خانه، بَرِ رعنا مالِ دیگران باشد و حرام به دهان خودشان!
قدم آهسته کرد. ایستاد پای رعنا. دست کشید روی تنه‌اش. آرام زانو زد. مکثی کرد. کف دست‌ها را کشید پای رعنا و ریگ‌ها را جدا کرد از خاک نرم دامنِ درخت. بغض داشت. چیزی سنگین، داشت می‌آمد توی دهانش. آن را فرو خورد. چشم‌هاش را بست و آرام نالید.
- سلام رعنا. سلام... حلیمه. خوبی؟ جات خوبه؟ باکیت نیست که؟
اشک، گرم از چشم‌هاش جوشید و سر خورد تا روی گونه‌هاش. همه چیز باز جان گرفت توی ذهنش. حلیمه‌اش، و نه حلیمه مادرش، باز آمد جلوی چشم‌هاش توی آن روزِ تلخ. چرا نتوانسته بود بعد از این همه سال، خودش را راضی کند برای یک‌بار هم بگوید آن روز چه شد حقیقتاً؟ چرا طاقت نیاورده بود چیره‌ها و مویه‌های مادرش را تا بگوید وقتی رسید، شهر قرق تانک‌ها بود و نفربرها. می‌زدند، خراب می‌کردند، می‌کشتند و می‌بردند. تا کوچه‌شان چند کوچه‌ای راه بود. اگر می‌رفت ممکن بود ببینند و یک تیر حرامش کنند. شاید هم اسیر می‌شد. اگر هم نمی‌رفت... حلیمه؟!
با هر فلاکتی بود، خودش را رساند کوچه‌شان. بعد هم که کار راحت بود. خودش را انداخت توی خانه سید رسول. از روی پشت‌بام‌ها و دیوارها جست زد و پنهانی رسید خانه. همه خانه‌ها خالی بودند و بی در و پیکر. یعقوب‌علی را با سر متلاشی شده، گوشه حیاط خانه‌اش دید. بعد هم بلقیس، زن زایرعلی را دوخته به زمین. ته دلش خالی شد.
هنوز صدای رگبار از بعضی خانه‌ها می‌آمد. آرام خودش را از روی دیوار انداخت توی خانه‌شان که نه آن خانه‌ای بود که صبح رفته بودند با مادرش از آن‌جا. با احتیاط خزید سمتِ درِ حال و رفت تو. هیچ‌کس نبود. دیوار، ترک برداشته بود و پنجره‌ها بی‌شیشه. هرچه بود، نابود شده بود و باقی وسایل خانه، غارت. رسید حیاط پشتی و سرک کشید بیرون. پای پله‌ها، حلیمه افتاده بود با رخت‌های دریده و سینه دوخته شده به کاشی‌ها. یک لحظه ماتش برد. بعد دست‌هاش شروع کرد به لرزیدن و زانوهاش سست شد... تا شب صبر کرده بود و حلیمه را تر و خشک. رخت نو پوشانده بود به تنش، گلابش زده بود و پاک کرده بود خون‌ها خشک شده زیر ناخن‌هایش را! هوا که تاریک شده بود، خیزان و افتان، کولش کرده بود تا نخلستان، پای رعنا. بعد با خون گریه، زمین را عمیق چال کرده بود و حلیمه را خوابانده بود بغل رعنا.
چرا هیچ‌وقت راضی نشده بود به مادرش بگوید؟ بگوید که چه؟ مگر نه اینکه بی‌خبری، خودِ خودش خبری است؟ بگوید که بگیرد همین نیم‌چه امیدش به زندگی را هم؟ گذاشته بود مادرش امیدوار باشد به یافتن حلیمه‌اش، تا سر فرصت راز رعنا را فاش کند اما فرصت‌ها رفته بودند و دلی و جسارتی دیگر نمانده بود برای گفتنش.
سال‌ها سال می‌شد خودِ امام رضا را به شفاعت گرفته بود برای فاش نشدن راز خودش و رعنا که اگر زبان داشت، حالا سر به افلاک گذاشته بود صداش لابد. و حالا نمی‌دانست حکمتش چیست که طلبیده بود مادرش را آقا. نکند واقعاً حلیمه دیگری هم باشد؟ هم‌زادی، چیزی!
اشک‌هاش را با پشت دست گرفت. دستی کشید باز روی خاک‌های حلیمه، آرام پا شد. دستی هم کشید به رعنا. برگشت و پا تند کرد سمت خانه. باید می‌رفت آماده شود برای رفتن به مشهد. شاید حلیمه‌اش را پیدا می‌کرد مادرش!
منبع: مهدی زارع
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
مطالب مرتبط
صندلی چرخدار
آب قند
سیره اجتماعی حضرت رضا(ع) در جامعه
خواستگاری
  • 1391/6/16 پنجشنبه قسمت اول از مجموعه داستان‌های خانواده آقای رضوی خواستگاری
    رفت و آمدهای شهر افزایش یافته است و تعداد ماشین‌ها از آدم‌ها بیشتر شده است. هنوز بهار از راه نرسیده دارند گوگرد به خُرد آسمان می‌دهند بلکه رو سیاهی زمستان بماند به زغال و با آمدن بهار همه جا گلستان شود. ماشین سفید رنگی که از کنار خیابان حرکت می‌کند در کوچه‌ای می‌پیچد و مقابل ساختمان چهار طبقه‌ای توقف می‌کند. مرد جا افتاده‌ای که شقیه‌هایش را سفید کرده از آن پیاده می‌شود.
راز
  • 1391/6/16 پنجشنبه قسمت سوم از مجموعه داستان‌های خانواده آقای رضوی راز
    افکار دختر مانند یک بافتنی بی‌نظم مغشوش و سردرگم شده بود. اضطراب آرام آرام از گزش لب و بر هم خوردن پلک کار خود را آغاز نمود و تا بالا بردن ضربان قلب پیشروی کرد. مادر فرزندش را با تفکرات و اضطرابش تنها گذاشت و فرصت دستیابی به آرامش را برایش مهیا کرد. دقایقی از رفتن مادر که گذشت، ساجده در حالی که ناخنش را می‌جوید...
پربازدیدترین ها آخرین مطالب
.گزارش روز
.
فرهنگی
.

.All right reserved by Astan Quds Razavi

تمام حقوق این وبگاه متعلق به آستان قدس رضوی است.