.

مطالب مرتبط
دو رکعت مانده به صبح تو رفته بودی و من تنها مانده بودم مثل شش سالگی‌ام. تو هفت ساله بودی که ما را از هم جدا کردند. چه شب‌های بد و بلندی بود آن شب‌های سرد زمستان. گریه می‌کردم. از آن اتاق‌های پر سر و صدا بدم می‌آمد. از آن همه دختر نق‌نقو حرصم می‌گرفت...

امروز روز سومی است که آمده‌ام این‌جا. می‌بینی که؛ از صبح زود هم می‌آیم می‌نشینم زیر این درخت‌ها. ناهار در این غربت، تنهایی، زیر این درخت‌ها خیلی می‌چسبد. دیشب موقع خواب، تندتند برای امروز کوکوی سیب‌زمینی درست کردم. رنده‌ای که از زن صاحب‌خانه گرفتم، خیلی تیز بود و دستم را برید. بی‌هوا داشتم رنده می‌کردم. توی فکر بودم. همه‌اش به حرف‌های آن دو نفر، آقای عابدی و حاجیلویی فکر می‌کردم. البته چیز مهمی نیست اما نمی‌دانم چرا هنوز می‌سوزد و گزگز می‌کند. چه‌قدر به محسن التماس کردم تا گذاشت تنهایی بیایم. قبول نمی‌کرد. می‌گفت: بگذار یکی، دو ماه بعد باهم می‌رویم.

گفتم: نمی‌توانم صبر کنم. باید هرچه زودتر بروم. بعد از این همه سال بی‌کسی و تنهایی، انگار دارم پر کس و کار می‌شوم. فامیل‌هایم را می‌خواهم پیدا کنم. باید زودتر بروم و اصل و نسبم را پیدا کنم. همه باید بدانند که از زیر بوته در نیامده‌ام.

برایش سخت بود قبول کند تنهایی به این مسافرت بیایم. راضی نمی‌شد. یک هفته شب و روز ناله کرم و اشک ریختم تا راضی‌اش کردم. با این‌که بهانه می‌آورد و می‌گفت: رفتنت بی‌فایده است؛ آب در هاون کوبیدن است اما با این‌حال رفت و برایم بلیط قطار گرفت. به یکی از همکارهایش هم سپرد تا برایم جای مطمئنی پیدا کند. خانه‌ی فامیل یکی از دوست‌هایش است. یک اتاق، آشپزخانه و حمام و دستشویی این طرف حیاط ساخته‌اند برای کرایه‌ی زائران. جای راحتی است. خوبی‌اش این است که نزدیک حرم است. پریروز همین که خانه را پیدا کردم و کمی جاگیر پاگیر شدم، نیم ساعت روی تخت دراز کشیدم، بعد بلند شدم و رفتم حرم. تا شب آن‌جا بودم. جایت خالی اما این‌جا نمی‌دانم چه نیرویی دارد که چسبیده‌ام به این‌جا. از صبح می‌نشینم زیر این درخت‌ها و به آمد و رفت گاه و بی‌گاه آدم‌ها خیره می‌شوم. خوش به حالت! جای دنجی داری. ای کاش ماه پیش با خودت آمده بودم. ماشینی که با آن آمدی، جا نداشت. آقای عابدی و حاجیلویی جلو نشسته بودند. تو هم صندلی‌های عقب را قرق کرده بودی. محسن مثل همیشه سرش به کار و تدریس گرم بود. می‌گفت: نمی‌شود بچه‌ها را این وقت سال رها کنم. موقع امتحانات آخر سال است.

می‌گفت بچه‌ها امسال کنکوری هستند. چه می‌دانم نمی‌شود این همه محصل را رها کنم و از این حرف‌ها.

همه چیز ناغافل اتفاق افتاد. بعد از این همه سال یک‌دفعه پیدایت شد. حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم اصلاً کار خودت بود. ای کلک! می‌خواستی تنهایی بروی؟ حتماً این‌طوری حالش بیشتر است. به همین خاطر هم بود که آن‌وقت به سرم زد که باید با تو بیایم. ای کاش آمده بودم. آن‌وقت خودم همه چیز را از نزدیک می‌دیدم؛ آن پسرهای جوان، آن فامیل‌های باکلاس و ترگل، ورگل را.

چند روز پیش که محسن به خانه آمد، اولش شروع کرد به پرسیدن سؤال‌های جورواجور. از تو و من و بچگی‌هامان. از این‌که هیچ یادم می‌آید فامیلی، آشنایی، کسی تو این همه سال سراغمان را گرفته باشد؟ تعجب کرده بودم. او که همه چیز را درباره‌ی تو و من خوب می‌دانست. قبل از ازدواج‌مان خودت همه چیز را بی‌کم و کاست برایش تعریف کرده بودی و ازش قول‌هایی گرفته بودی. مگر نگفته بودی ما دوتا غیر از خدا کس دیگری را در این دنیا نداریم؟ گفته بودی؛ مطمئنم همه چیز را گفته بودی. تازه برایش شرط و شروط هم گذاشته بودی، گفته بودی از سین‌جیم کردن بدم می‌آید. این قصه را برایت هزار بار تعریف کرده‌ام. همان صبح روز جمعه‌ای که خانم معینی و آقای ابراهیمی از زیر قرآن ردت کردند؛ تو و چندتایی از پسرهای هجده ساله را؛ آن روز دلم لرزید. برگشتی و نگاهم کردی. از آن چهاردیواری، از آن دیوارهای بلند و از آن در بزرگ آهنی. تو خوشحال بودی اما من دلم می‌لرزید. ترسم از سؤال‌های جورواجور مردم بود. می‌ترسیدم کم بیاوری. گفتی: جواب‌هایم را از قبل آماده کرده‌ام.

تو شاد و غزل‌خوان رفتی و من دلم لرزید. هربار که به مرخصی می‌آمدی، دلم بیشتر می‌لرزید. وقتی می‌گفتم طور دیگری شده‌ای، می‌خندیدی.

تو رفته بودی اما نه برای این‌که برگردی و مرا با خودت ببری. تو رفته بودی و از من دور شده بودی. با خودم فکر می‌کردم حتماً یادت رفته بچه که بودیم، چه قولی به هم دادیم.

- بزرگ که شدیم، دست هم را می‌گیریم و از این چهاردیواری بیرون می‌رویم. در بزرگ آهنی را باز می‌کنیم؛ می‌رویم و برای خودمان خانه‌ای کوچک و قشنگ درست می‌کنیم. خانه‌ای نقلی با در و پنجره‌هایی کوچک.

تو رفته بودی و من تنها مانده بودم، مثل شش سالگی‌ام. تو هفت ساله بودی که ما را از هم جدا کردند. چه شب‌های بد و بلندی بود آن شب‌های سرد زمستان. گریه می‌کردم. از آن اتاق‌های پر سر و صدا بدم می‌آمد. از آن همه دختر نق‌نقو حرصم می‌گرفت. نمی‌توانستم لحظه‌ای آن اتاق‌های بدبو را تحمل کنم. سر شب، چراغ‌های سالن بزرگ را خاموش می‌کردند. خوابم نمی‌برد. نیمه‌های شب، جیغ و داد بچه‌ها بلند می‌شد. بچه‌هایی که خواب بد می‌دیدند و بیدار می‌شدند و از ترس گریه می‌کردند. از همه بدتر، بوی بد و تند بچه‌هایی بود که از ترس جایشان را خیس می‌کردند. تا یکی بیدار شود و بیاید بچه‌ها را آرام کند، زیر پتو ناخن‌هایم را می‌جویدم و به قصه‌ای که تو برایم تعریف کرده بودی، فکر می‌کردم. کاش تو همان برادری بودی که به آسمان می‌رفت و برای خواهرش که از تاریکی می‌ترسید، یک عالمه ستاره می‌چید. چقدر این روزها احساس تنهایی می‌کنم. باز دلم گرفته و یک‌بند گریه می‌کنم؛ مثل همان سال‌ها که از هم جدایمان کردند. تو را بردند به ساختمان پسرها و من ماندم کنار یک عالمه دختر قد و نیم‌قد که به بهانه‌های مختلف گریه می‌کردند و موهای یکدیگر را می‌کشیدند و از بازوهای هم گاز می‌گرفتند.

راستی! همین حالا مرد جوانی آمد و دو ردیف پایین‌تر از ما نشست. دارد قرآن می‌خواند. چه صدای قشنگی دارد! با صوت و لحن زیبایی هم می‌خواند. صدایش پیچیده توی بهشت رضا. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. مرد قرآنش را می‌بوسد و توی جیبش می‌گذارد؛ بلند می‌شود و می‌رود. با خودم می‌گویم کاش نگاهش نکرده بودم. بدجوری دلم می‌شکند. مرد که می‌رود، چادرم را می‌کشم روی سرم و با آه و حسرت بیشتری گریه می‌کنم. دوباره یاد آن شب می‌افتم که تو توی ساختمان پسرها بودی. دست کمی از من نداشتی. فقط گریه نمی‌کردی. نه صبحانه خورده بودی، نه ناهار و نه شام. گفته بودی یا من را ببرید پیش او یا هیچ‌وقت لب به غذا نمی‌زنم. اعتصاب غذای تو و گریه‌های من، دل خانم معینی را به رحم آورد. این‌طوری؛ تا چند وقتی خواهرها و برادرها می‌توانستند چند ساعتی در روز پیش هم باشند. آن روز، وقتی بعد از پانزده، شانزده ساعت، دوباره همدیگر را دیدیم، چنان یکدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم که آن‌هایی که دورمان حلقه زده بودند، دور از چشممان اشک‌هایشان را پاک کردند.

حالا بعد از این همه سال، یک‌دفعه آمده‌ای و فامیل‌هایت را دور خودت جمع کرده‌ای. راست است حسین! فامیل‌های تو، فامیل‌های ما. فامیل‌های من و تو! جوان‌های خوش بر و رو و خوش‌قد و قامت‌تر و تمیز و باکلاس. آقای عابدی و حاجیلویی گفته بودند تا ماشین جلوی در بنیاد شهید ترمز کرد، آمدند و گفتند: ما فامیل‌های حسین جعفریان هستیم.

پنج یا شش نفر بودند. با چه عزت و احترامی تو را بردند تو ساختمان بنیاد و ترگل، ورگلت کردند؛ با پارچه‌ی سبز و گلاب ناب و گلایول‌های سفید. بعد از آن آمدند و نشستند توی ماشین هر پنج نفرشان. با ریش‌های توپی مشکی و چفیه‌هایی که دور گردنشان انداخته بودند. آقای عابدی می‌گفت: پیراهن‌های سفید یک‌شکل پوشیده بودند با شلوارهای اتوزده که خیلی به‌اشان می‌آمد.

حسین! من هنوز هم باورم نمی‌شود. ما که هیچ‌کس را جز خدا در این دنیا نداشتیم. چقدر دلم برای داشتن چند تا فامیل درست و حسابی لک زده. این چند روز، این در و آن در زدم؛ به بنیاد شهید رفتم و سراغ آن‌ها را گرفتم اما هیچ سرنخی پیدا نکردم. به همین خاطر است که آمده‌ام این‌جا. نشسته‌ام رو به رویت تا یا خودت برایم همه چیز را بگویی یا یکی از آن فامیل‌های باکلاس بیاید سراغت و من از نزدیک ببینمش. دلم می‌خواهد همه چیز را از خودش بپرسم. چرا دیگر سراغت نمی‌آید؟ یعنی به این زودی فراموشت کردند آن فامیل‌های تیز و فرزی که با آن سرعت تو را سوار ماشین کردند و به حرم بردند و طواف دادند؟ آن‌‌قدر فرز و زرنگ بودند که آقای عابدی و حاجیلویی دنبال‌شان دویدند ولی به گردشان هم نرسیدند. کنار ماشین. می‌گفتند: همین که ایستادیم کنار ماشین، دیدیم حسین را به دوش گرفته‌اند و به طرف‌مان می‌دوند.

می‌دانم همیشه آرزو داشتی به مشهد بیایی؛ تشنه‌ی زیارت امام رضا(ع) بودی. مشهد را توی تلویزیون بزرگ پرورشگاه دیده بودیم. بعدها، عکس‌های حرم را توی کتاب‌ها هم دیدیم. یک بار هم خانم معینی برای بچه‌ها اردوی مشهد ترتیب داد؛ اما از آن‌جایی که بچه‌ها توی یک اتوبوس جا نمی‌شدند؛ تصمیم گرفت قرعه‌کشی کند. چقدر من و تو نذر و نیاز کردیم. نذر کردیم اگر اسم‌مان در آمد، همه‌ی پول‌هایی را که این همه سال جمع کرده بودیم، توی ضریح امام رضا(ع) بریزیم اما نه اسم من در آمد نه اسم تو. حالا هم خوب درکت می‌کنم. می‌دانم چقدر دلت برای زیارت لک زده بود. به همین خاطر وقتی گفتند خودت خواسته‌ای که به مشهد بیایی، اعتراض نکردم. نکند به خاطر فامیل‌های مشهدی‌مان آمدی این‌جا کلک!

امروز، روز ششمی است که به مشهد آمده‌ام. محسن از دیروز تا به حال صد بار تلفن زده. می‌گوید: اگر تا به حال سرنخی پیدا نکردی، بهتر است برگردی. من که گفتم آب در هاون کوبیدن است. تلاشت بی‌فایده است؛ برگرد.

به محسن گفتم: امروز پنج‌شنبه است؛ بگذار امروز هم بمانم. شاید شب جمعه‌ای کسی را ببینم.

حرفم را قبول کرد. گفتم: هرطور شده برو آقای عابدی و حاجیلویی را ببین و دوباره همه چیز را با جزئیات کامل از آن‌ها بپرس. شاید بتوانند کمکی بکنند.

از صبح نشسته‌ام این‌جا؛ تکان نخورده‌ام. کسی این طرف‌ها پیدایش نشده؛ فقط سر ظهر، زیر درختی داشتم نماز می‌خواندم که دوباره همان صدا را شنیدم. همان مردی که با لحن قشنگی قرآن می‌خواند، دوباره پیدایش شد. صوت سوزناکی داشت. بعد از سلام نماز ظهر، برگشتم و نگاهش کردم. ردیف دوم نشسته بود؛ درست پشت سرم. زود سرم را برگرداندم. فکر کردم اگر نگاهش کنم، مثل آن روز بلند می‌شود و می‌رود. رکعت آخر نماز عصر بودم که صدایش قطع شد. زود سلام نماز را دادم و برگشتم ببینم کجا رفته. نبود. رفته بود. حتی بلند شدم دور و بر را نگاه کردم. هیچ اثری از او نبود.

نزدیک غروب است. بهشت رضا شلوغ شده و توی هر ردیف، حداقل یکی، دو نفر کنار قبرها نشسته‌اند. یک دفعه، صدای گریه و زاری و شیون، از جایم بلندم می‌کند. آن دورها، عده‌ام دور هم حلقه زده‌اند. به طرف‌شان می‌روم. خانواده‌ای دختر کوچک‌شان را از دست داده‌اند. خیلی دلخراش است. می‌گویند دختر سرطان داشته، دو، سه سال بوده. گریه‌ها و مویه‌های مادرش دل سنگ را به درد می‌آورد.

موقع برگشتن، چند جوان را می‌بینم. پا تند می‌کنم. حتم دارم مهمان‌های تو هستند. می‌دوم. نمی‌دانم چرا هرچه می‌دوم نمی‌رسم. زنی جعبه‌ی خرمایش را جلویم می‌گیرد. می‌خواهم رد شوم. زن اصرار می‌کند. دلم نمی‌آید دستش را رد کنم. یکی برمی‌دارم و تا سر برمی‌گردانم، خشکم می‌زند. آن‌ها نیستند. می‌دوم. باورم نمی‌شود. هیچ اثری از آن‌ها نیست. مهمان‌هایت رفته‌اند اما از ردیف دوم، بوی خوشی می‌آید. سنگت شسته شده و برق افتاده. چشم می‌چرخانم دنبال‌شان. انگار آب شده‌اند رفته‌اند توی زمین. کنار قبرت می‌نشینم. هرچند می‌دانم انتظار بی‌فایده است و دیگر کسی را نخواهم دید.

شب شده است. ماشین می‌گیرم. تنم یخ کرده است. دست و پایم بی‌حس شده است. سرم درد می‌کند. ماشین به سرعت وارد اتوبان می‌شود. چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم. عجیب خوابم می‌آید. صدای زنگ تلفن بلند می‌شود. محسن است. می‌گوید رفته سراغ آقای عابدی و حاجیلویی و دوباره همه چیز را از آن‌ها پرسیده. محسن دوباره همان قصه را برایم تعریف می‌کند.

- زهرا؟

فکر می‌کند تلفن قطع شده. از اوضاع و احوالم خبر ندارد. دوباره همه چیز را مثل فیلمی، در ذهن مرور می‌کنم. وقتی به بهشت‌رضا رسیده بودند، جوان‌ها دوباره تو را روی دوش گرفته و دویده بودند. تا آقای عابدی و حاجیلویی برسند، نمازت را خوانده و تو را گذاشته بودند توی گوری که قبلاً کنده شده بود. باران نم‌نم می‌باریده. جوان‌ها دورت را گرفته، سر به زیر، زیارت عاشورا خوانده بودند. آقای عابدی و حاجیلویی وقتی می‌بینند جوان‌ها همه‌ی کارها را خودشان انجام داده‌اند، می‌روند گشتی در بهشت‌رضا بزند.

- زهرا گوش می‌کنی؟ آقای عابدی می‌گفت وقتی برگشتیم، دیدیم پارچه‌ی سبزی روی خاک کشیده‌اند. رویش شمع‌های زیادی بود ولی با وجود نم‌نم باران خاموش نمی‌شدند. هاج و واج شده بودیم. هنوز بوی عطر تن‌شان توی هوا بود. هرچه دنبال‌شان گشتیم، پیدایشان نکردیم. مگر می‌شود پنج، شش جوان یک‌شکل و یک لباس را به راحتی گم کرد؟ برگشتیم بنیاد شهید. خدا می‌داند توی راه همه‌ی حواس‌مان به این طرف و آن طرف بود تا مگر پیدایشان کنیم. وقتی رسیدیم، دیدیم تازه تابوت‌های شهدای دیگر را گل زده‌اند و آماده کرده‌اند برای تشییع. زهرا! گریه‌های آقای عابدی و حاجیلویی یک لحظه از جلوی چشمم نمی‌رود. شانه‌هایشان می‌لرزید و با ناله می‌گفتند چیزی به آن‌ها نگفتیم. می‌دانستیم هیچ‌کس حرف ما را باور نمی‌کند. به‌ناچار رفتیم و تا صبح توی حرم ماندیم. زار زدیم؛ گریه کردیم؛ التماس کردیم تا مگر دوباره آن جوان‌ها را ببینیم. ندیدیم. زهرا! گوش می‌کنی. الو، زهرا؟

محسن گریه می‌کند. می‌گوید: زهراجان برگرد. کاری از دست تو برنمی‌آید. آن فامیل‌ها به چشم من و تو نمی‌آیند.

چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم بخوابم. ماشین به ترمزی ناگهانی، این طرف و آن طرف کشیده می‌شود. راننده یک‌ریز به این و آن بد و بی‌راه می‌گوید. پایش را روی ترمز گذاشته. انگار که بخواهد پرواز کند. دلم می‌خواهد همین‌طور تا ته دنیا برود.

به خانه که می‌رسم، روی تخت می‌افتم. حالم لحظه به لحظه بدتر می‌شود. سردرد و تب و لرز و از همه بدتر، کوفتگی دست و پایم، بی‌تابم کرده. پتو را رویم می‌کشم و همان‌طور با چادر و مقنعه و مانتو، مچاله می‌شوم آن زیر.

نمی‌دانم چند ساعت است که خوابیده‌ام. با صدای در از جا می‌پرم. خواب‌آلود روی تخت می‌نشینم. زن صاحب‌خانه از پشت در صدایم می‌کند. اتاق تاریک است. چشم‌هایم را می‌مالم و می‌گویم: بفرمایید تو.

زن کلید برق را می‌زند. اتاق روشن می‌شود. زن با یک سینی می‌آید جلو. پایین تخت می‌نشیند و می‌گوید: غریبه‌بازی درآوردید؟ چرا نگفتید ناخوش هستید؟ برایتان سوپ پختم. بیایید این قرص را با شیر گرم بخورید، حال‌تان جا بیاید.

لیوان شیر را می‌گیرم. زن قرص را می‌دهد دستم.

- آدولت کلد است، بخورید. احتمالاً سرما خوردید.

سرم را تکان می‌دهم، فکر می‌کنم دیگ سنگینی روی سرم گذاشته‌اند. می‌گویم: سرماخوردگی!

چادر نماز سرمه‌ای زن روی شانه‌هایش افتاده. می‌کشد روی موهای یک‌دست سفیدش و می‌گوید: از بس که توی این چند روز بدوبدو کردید، لابد عرق داشتید و نسیم که به‌اتان خورده، چاییدید. هوای بهار گرگ است. آدم را گول می‌زند.

قرص را ته گلویم می‌اندازم و شیر را سر می‌کشم. زن می‌گوید: بروم برایتان یک پتوی اضافی بیاورم.

یک‌دفعه یادم می‌افتد بپرسم از کجا فهمیده که حالم بد است. سینی سوپ را می‌سراند طرفم و می‌گوید: بخورید تا سرد نشده.

یک دستش را روی زمین می‌گذارد تا بلند شود.

- برادرتان بود دیگر. همان آقایی را می‌گویم که قد بلندی داشت. بلوز سفیدی تنش بود با ریش و سبیل مشکی پر. یک چفیه هم دور گردنش انداخته بود. کمی بعد از این‌که شما آمدید، از اتاق بیرون آمد. رفت شیر خرید. سفارش شما را خیلی کرد. گفت می‌روم حرم؛ مواظب خواهرم باشید.

عرق سردی روی تنم می‌نشیند. سرم داغ می‌شود.

- برادر من، این‌جا!

لیوان نصفه شیر را برمی‌دارم و جرعه‌جرعه سر می‌کشم. چه طمع خوبی دارد این شیر! زن صاحب‌خانه رفته و من هاج و واج به این طرف و آن طرف نگاه می‌کنم. به سختی بلند می‌شوم. چمدانم را می‌بندم. اتاق را تمیز می‌کنم. سراغ زن صاحب‌خانه می‌روم. اجاره‌اش را می‌دهم و می‌گویم: می‌خواهم بروم حرم پیش برادرم. فردا صبح برمی‌گردم همدان.

هرچه اصرار می‌کند شب را استراحت کنم، قبول نمی‌کنم.

می‌روم حرم. چمدانم را به امانتداری می‌دهم. دلم می‌خواهد توی صحن انقلاب وضو بگیرم. چقدر دلم برای شنیدن صدای نقاره‌ها تنگ شده. به گلدسته‌های در حال تعمیر نگاه می‌کنم و آه می‌کشم. آسمان شب، صاف و پر ستاره است. گوشه آسمان، چند تکه ابر راحت و آسوده برای خودشان یله داده‌اند.

وضو می‌گیرم و از پله‌های وضوخانه بالا می‌روم. نسیم، روی صورت خیسم دست می‌کشد. کنار دیوار سنگی و صاف و مرمری رواق دارالحجه می‌ایستم. زیر چلچراغ سبزرنگ و بزرگی، چند زن و مرد نماز می‌خوانند. روی تابلویی نوشته: این‌جا نزدیک‌ترین محل به ضریح و بارگاه امام رضاست. نور چلچراغ افتاده است توی آینه‌کاری دیوارها. دست می‌کشم روی دیوار سنگی و صاف که بوی گلاب می‌دهد. در دلم می‌گذرد کاش به همین راحتی می‌توانستم به ضریح بچسبم. از پله‌های دارالحجه بالا می‌روم و چند بار به چپ و راست می‌پیچم. هرچه جلوتر می‌روم، غلغله‌ی جمعیت و فشار زن‌ها بیشتر می‌شود. چشمم به جوانی می‌افتد که پیراهن سفیدی پوشیده با چفیه‌ای دور گردن و آرام‌آرام جلو می‌رود. می‌روم توی جمعیت. پشت سر جوان راهی باز می‌شود. به چند قدمی‌اش می‌رسم.

جلوتر می‌روی. دنبالت را می‌گیرم. عطر تنت را حس می‌کنم. کنار ضریح می‌ایستی. هیچ‌کس دور و برمان نیست. می‌خواهم صدایت بزنم. بگویم حسین جان! صدایم درنمی‌آید. نگاهم می‌کنی. ته مردمک چشم‌هایت می‌درخشد. لبخندت جان به تنم می‌آورد. سر برمی‌گردانی و پیشانی سفیدت را می‌گذاری روی ضریح.

باید حرفی بزنم؛ چیزی بپرسم. یادم می‌آید چه‌قدر بعد از رفتنت تنها شدم. پیشانی‌ام را روی ضریح می‌گذارم؛ مثل تو. دلم می‌خواهد به اندازه‌ی تمام سال‌های تنهایی و بی‌کسی‌ام های‌های گریه کنم. می‌خواهم بگویم حسین‌جان تنهایی خیلی سخت می‌گذرد؛ خیلی!

جمعیت از هر طرف فشار می‌آورد. از ضریح جدا می‌شوم. کنارم نیستی. کجا رفته‌ای؟ حسین‌جان! تمام حرم را دنبالت می‌گردم. های‌های گریه می‌کنم، نیستی.

صدای اذان می‌آید. باید نمازم را بخوانم و بیایم بهشت رضا. شاید آن‌جا پیدایت کنم.

ایستاده‌ام توی حیاط. زیر آسمان نیلی صبح. ستاره‌ها کم‌کم دارند رنگ می‌بازند. محسن تلفن می‌زند. می‌گویم: صبح به این زودی اتفاقی افتاده؟

- خواب خوبی دیده‌ام.

می‌گویم: خیر است بگو.

- نمی‌شود؛ باید ببینمت.

می‌گویم: محسن بگو. دلم تنگ است، حرف بزن.

- بمان مشهد. خودم را با اولین پرواز می‌رسانم.

منبع: بهناز ضرابی‌زاده
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
مطالب مرتبط
برپایی 10 نمایشگاه کتاب ازسوی آستان قدس رضوی در مشهد
حضور اصحاب رسانه در حرم مطهر رضوی
شیوه‌های اطلاع رسانی حرم مطهر رضوی ارزیابی شد
خدمتگزاران بارگاه منور رضوی مسیر قم تا مشهد را رکاب می زنند
آمادگی حرم مطهر رضوی برای پذیرایی از زائران دهه‌ی کرامت
پربازدیدترین ها آخرین مطالب
.گزارش روز
.
فرهنگی
.

.All right reserved by Astan Quds Razavi

تمام حقوق این وبگاه متعلق به آستان قدس رضوی است.