.

هشت از خواب که بیدار شدم، حال عجیبی داشتم. قرار بود از فردا صبح بروم نقاره‌خانه و کوچک‌ترین عضو نقاره‌خانه‌ی آقا بشوم. توی خواب حاج‌حسن را دیده بودم که می‌گفت: «بیا پسر این هم مرده ریگ من.» بغلش کردم و برای دومین بار به‌اش گفتم بابا.
این‌که من اومده بودم حرم یا نه، بین مردم اختلاف بود. تولیت آستان قدس هم با یک اطلاعیه‌ی تلویزیونی اعلام کرده بود که واقعه‌ای رو که به من نسبت می‌دادند، کذب محض بوده و صحت و سقم این حادثه، بازیچه‌ی دست چند خبرنگار بوده که برای عوام‌فریبی و تخریب اذهان عمومی، ماجرایی رو روایت کرده‌اند که با عقل سلیم قابل باور نیست. البته اون خبرنگار هم راجع به من فقط به تصاویر دوربین‌های مداربسته اکتفا کرده بوده و بدون این‌که من رو ببینه و یا بشناسه، راجع به من قلم زده بود. خلاصه نمی‌دونستم هستم؟ یا نه؟ فعلی رو که به من نسبت داده شده، انجام پذیرفته بوده یا نه؟ البته هیچ‌کدوم از این‌ها به اندازه‌ی باور حضور و فعل من در بین مردم و این‌که آیا خدمتی به اعتقاد مردم می‌کنه یا نه، مهم نیست. حتی شنیده بودم یک نویسنده تو همون سال نسبت من رو به اصحاب کهف رسونده بوده و داستان رو از اون زاویه روایت کرده که با این‌که داستان خوبی رو روایت کرده بوده، با برخورد شدید مسئولین برگزاری جشنواره‌ی داستان روبه‌رو شده و اون روایت من زیر خروارها خاک جا خوش کرده و نویسنده‌اش هم دیگر راجع به من و حرمی رو که می‌گفتند به‌اش متوسل شده بودم، چیزی ننوشته. خب این هم مسئله‌ی خیلی مهمی توی دنیایی که همه از همدیگه روایت‌های متفاوتی دارند، نیست.
من هم اون خادم رو دیده بودم که با اون پر رنگی معروف و پالتوی سرمه‌ای که به عنوان لباس فرم خادم‌ها بوده، دم در باب‌الجواد ایستاده بوده و با این‌که انگار هم مردم دود سیگار رو یک نفس بیرون می‌دادند و باز هم کامی دیگر و دیگر و... اون انگار اصلاً اهل دود نبود. این هم روایتی هست که شاید من قبول نکنم که... اگه اون خادم حضور و فعل من رو باور نداره، من هم، نمی... یعنی... نباید باور کنم؛ چرا که اگر نباشم، چطور می‌تونم چیزی را قبول یا رد کنم؟! و یا اصلاً اگه فلسفه‌ی وجودی من به کنار گذاشته بشه، فلسفه‌ی شهودی من از درک این موضوع عاجزه. البته من داستان اون خادم رو روایت می‌کنم، هرچند اون با این‌که من رو دیده بود...
گرگ‌ها با میش‌های گله پنجه به پنجه بودند. هوای مشهد آبستن بادی سرد بوده که از بینالود توی دشت راه باز کرده بود و از کنار ساختمان‌های کوتاه و بلند، هتل‌ها و فروشگاه‌ها می‌گذشته؛ دور می‌خورده و خودش را به ساختمان حرم نزدیک می‌کرده که به رسم عادت روزانه در خنکای سوز، سازهای بادی و کوبه‌ای کوشک نقاره‌خانه به رقص در بیاید دور بخورد؛ از نفس بیفتد و زانو بزند.
سنگینی‌اش را از دامنه‌های بینالود روی خطوط موازی صورتم حس می‌کردم که گویی چند برابر شده و در من دور می‌خورده؛ دودودو... دودودو... و با من همسفر شده تا برویم پابوس.
از کنار دو خادمی که مثل شیرهای سنگی پرسپولیس، سینه ستبر کرده ایستاده بودند، رد که می‌شدی می‌توانستی به آسانی لبخندی را که حاصل تلاش حجار زبردستی که اهل مشهد نبوده و در آن شهر غریب بوده را ببینی. حتی دقتش را در این‌که باید در این هوا و در کنار این دو زائر، باید ماسیده باشد و این‌که یقه‌ی پالتوهای سرمه‌ای باید بالا باشد و در دستانشان پرهای رنگارنگی باشد که مثل پرهای طاووس به چپ و راست تکان بخورد و در نور کمان بشود و دور بخورد، در دایره‌ی رنگ‌ها رو راحت می‌تونستی درک کنی؛ اگه تو هم دقت سنگ‌تراش رو داشته باشی. انگار دیده نمی‌شدیم که چشم‌هاشان از روی گنبد طلایی که مثل خورشیدی بود که توی دریا غروب می‌کند، دور نشد یا برعکس می‌خواستند در آن لحظه با خورشیدی که داشت غروب می‌کرد و خورشیدی که تازه داشت طلوع می‌کرد، عکس یادگاری بگیرند که صدای بال زدن کبوترها را نشنیدند و حتی سلامی را که می‌دادیم. سینه‌ها را جلوتر داده بودند و بوی عطری که زده بودند، دایره‌ای فرضی رسم کرده بود از نوک انگشتان پا تا چهارده کبوتر آن طرف‌تر.
آن روزها تازه پشت لبش سبز شده بود و هنوز نقاره نمی‌زد. برایش دست تکان دادم؛ نگاه نکرد. برایش زانو زدم و چشم‌هایم را به نشانه‌ی شرمندگی به سنگ‌فرش زمین دوختم که برف، رویش را سپیدتر کرده بود؛ نگاه نکرد. به عادت همیشه‌ی پاهایم که تحمل وزنم را ندارند، پشتم را تکانی دادم؛ نگاه... اصلاً منصرف شدم. من دیگه اون خادم رو روایت نمی‌کنم. به من چه ارتباطی داره؟ مگه کسی من رو روایت می‌کنه که من اون رو روایت کنم؟! پس منم دیگه در مورد اون خادم و خیلی چیزهای دیگه به شما حرفی نمی‌زنم.
2
از کودکی همیشه هنگامی که با مادرم نماز صبح را می‌رفتیم حرم، چشمم به شمشیرها و خنجرها و زیورآلاتی بود که سه کنج صحن حرم، درون محفظه‌ی شیشه‌ای روی دیوار بود. آن‌قدر دور بود که فقط می‌توانستی شمشیرها را خوب ببینی. من از کودکی آن شمشیرها و اول صبح حرم را دوست می‌داشتم و بیشتر از همه‌ی این‌ها، کوشک نقاره‌خانه را. وقت نماز صبح بهترین فرصت بود تا زائرها می‌رفتند نماز، من هم می‌توانستم یک دل سیر شمشیرها را تماشا کنم و در خیالم دسته‌های مرصعشان را پیچ و تاب بدهم. دور سرم دایره‌ای فرضی رسم کنم و موها را به دو نیم تقسیم کنم. یک روز حتی توانستم جواهرهای قرمز روی آن شمشیر که می‌گفتند متعلق به یکی از پادشاهان صفوی بوده را بشمارم. چهارده تا بود. لابد به نیت چهارده معصوم.
آن روزها مادرم طوری لباس می‌پوشید که من را به یاد مأمون می‌انداخت. کشیده بود و سیاه، مثل خطوط موازی چشم‌هایش. می‌گفت: «بابا رفته جنوب برامون ماهی بیاره.» چند ماهی گذشت و از ماهی خبری نبود و بعد از دو سال این ماه و ماه بعد کردن، یک روز مادرم با حاج‌حسن نقاره‌چی آمد خانه. تا رسیدند، مادرم به من گفت که از آن روز به بعد به حاج حسن، بابا بگویم. من هم رفتم و از کوچه قلوه‌سنگی گرفتم و وقتی برگشتم، سر سفید حاج حسن قرمز شد و می‌درخشید مثل جواهرهای روی شمشیر. مادر قربان صدقه حاج‌حسن می‌رفت و زیرچشمی به من نگاهی می‌کرد که... من زیر لب چیزهایی می‌گفتم که خوب نبود و مادرم طوری پشت دستم را گاز گرفت که ساعت دوازده را نشان می‌داد و تا سه روز روی همان ساعت خوابید.
- آخه یونس رو خیلی دوست داره. بچه‌ست دیگه. شما به بزگواریتون ببخشینش.
از آن روز به بعد از حاج حسن بدم می‌آمد، حتی لباس‌ها و وسایلی را که برایم می‌خرید، دوست نداشتم. دوست داشتم می‌توانستم یکی از شمشیرهای حرم را بردارم و...
الآن که این روایت پیش روی شماست، باز هم احساس فی‌مابین همان است که روزی در قلوه‌سنگ خلاصه شده بود. البته نارواست اگر نگویم که آن‌روز که خدابیامرز حاج حسن مرا برای اولین بار به کوشک نقاره‌خانه برد و نقاره را به دستم داد، بوسیدمش و آرام طوری که دیگران نشنوند گفتم: «بابا».
3
دو سال پیش وقتی که به زیارت امام رضا(ع) رفته بودم، به یکی از دوستان مشهدی که با من آمده بودم حرم گفتم: «خوش به حالتان که مشهد زندگی می‌کنید، هروقت اراده کنید یا هر دو سه روز یک‌بار می‌توانید بیایید زیارت آقا.» گفت: «نه! سالی یک‌بار هم نمی‌رسم بیایم حرم، نه این‌که تنها من، نه! بیشتر مشهدی‌ها...» و ادامه‌ی حرفش را خورد. شیشه‌های عینکم را بخار گرفته بود و ستون پاهایم را انگار در حوض یخ کاشته بودند که آن دو خادم را دو طرف باب‌الجواد دیدم. خادمی که سمت راست من ایستاده، نوجوانی بود که من به بخت و اقبالش قبطه خوردم. نمی‌دانستم از چه آن‌قدر گرمش بود. لبخندی را که روی صورتش ماسیده بود، نمی‌توانستم فراموش کنم. چهارده دی‌ماه بود و به عادت همیشه دماغم سرخ شده و آمده بودم که تولدم را در کنار آقا باشم. کف حیاط را برف یک‌دست سفید کرده و راهی را که خادمان برای رسیدن به حرم باز کرده بودند، مثل ماری بود که تازه پوست انداخته باشد، مردم را به عبور از راهی که مشخص شده بود، هدایت می‌کرد. انگار آن‌جا نبود، نه بخاری و نه سرفه‌ای. رو به دوستم کردم و گفتم: «پس با این حساب مشهدی‌ها از فرصتی که برایشان پیش آمده، کمال استفاده‌ی اقتصادی را دارند، چون...» رویم نشد عظمت بارگاه را ندیده بگیرم و راجع به اقتصاد و پول حرف بزنم. آسمان قرمز، قهوه‌ای بود و گنبد طلایی مثل خورشیدی بود که دارد در سراب دریا غروب می‌کند. آرامشی عجیب وجودم را فرا گرفت. نقاره‌چی‌های سحرخیز دست به کار پرواز دادن کبوترها شده بودند و خورشید از پشت دایره‌ی کبوترهای حرم بالا آمد. چیزی انگار به لبه‌ی پالتویم خورد. نگاه کردم؛ چیزی ندیدم. دست روی سینه‌ام گذاشتم و رو به صحن سرم را پایین آوردم و گفتم: «سلام بر دوستی که غربت را آسان می‌نمایی. یا ضامن آهوی بی‌قرار... سلام.»
4
از خواب که بیدار شدم، حال عجیبی داشتم. قرار بود از فردا صبح بروم نقاره‌خانه و کوچک‌ترین عضو نقاره‌خانه‌ی آقا بشوم. توی خواب حاج‌حسن را دیده بودم که می‌گفت: «بیا پسر این هم مرده ریگ من.» بغلش کردم و برای دومین بار به‌اش گفتم بابا.
- پسرم تو فرزند شهیدی، باید کاری بکنی که همه با انگشت نشونت بدهند و یاد آن خدابیامرز بیفتند.
- مادر! تو ماهی دوست داشتی یا...
از کودکی پدرم را به خاطر داستان ماهی و سفر جنوب ساختگی، شماتت می‌کردم و می‌گفتم: «ما که ماهی دوست نداشتیم. من فقط ماهی قرمز شب عید رو دوست داشتم که می‌شد از مغازه‌ی عباس‌آقا، بقّال محله، خرید.»
وقتی می‌رفتم سر خاک پدرم، می‌گفتم: «تو اگر من و مامان را دوست داشتی، می‌رفتی از مغازه‌ی عباس آقا یک ماهی سه دم بزرگ می‌گرفتی و زود برمی‌گشتی خانه، نه این‌که آن‌قدر دیر بشود که حاج حسن بیاید خانه‌ی ما و تو خانه نداشته باشی و مجبور باشی بیایی این‌جا بخوابی.»
5
از پیش دوتا خادمای دم باب‌الجواد که رد می‌شدیم، شونم رو زدم به دوتا پسری که ایستاده بودند توی حیاط حرم و راجع به پول و مشهدی‌ها و این چیزا حرف می‌زدند.
نه اصلاً درست نیست. وقتی من حضور نداشتم و فعلم مورد بحث بوده و هنوز به نتیجه نرسیده تو نمی‌تونی راجع به فعل جدید من حرف بزنی و با اون فعل بخوای به مردم بگی که توی حرم جای صحبت راجع به پول و این چیزا نیست. اول تو باید سعی کنی من رو اثبات کنی بعد با استدلال استقرایی یا برهان خلف یا هر چیز دیگه‌ای که توی دبیرستان یادت دادند، فعل دوم من رو اثبات کنی.
- داری سفسطه می‌کنی. من اصلاً حوصله‌ی این رو ندارم که با تو بحث نظری بکنم. عرفان من یه عرفان عملیه و با نظریات روشنفکرانه‌ی تو هیچ تناسبی نداره. اون دو نفر رو هم از سطور بالا حذف کن. اگه خیلی زرنگی با همین دوتا سوژه حرفات رو بزن.
6
دودودومب... دودودومب... دودودومب... تو سرت پر بود از صدای نقاره و چشمت رو دوخته بودی به کبوترایی که بالای گنبد، روبه‌روت پرواز می‌کردن و انگار با ریتم نقاره می‌رقصیدن. یه نوع رقص آیینی به نظرت می‌رسید. از همون هم‌نوایی که توی تلویزیون و فیلم برکت دیده بودی. فقط اونا سیاه‌پوستای آفریقایی بودن و اینا کبوترای سیاه و سفید حرم. همه توی یه دایره‌ی فرضی به شعاع نوک گنبد می‌رقصیدن تا از نفس بیفتن و برن بالای اسماعیل طلایی یه نفسی چاق کنن و دوباره دور بخورن و دودودومب... دودودومب... دودو... دوست داشتی تو هم مثل کبوترا می‌تونستی دور بخوری و خودت رو بالا بکشی توی دایره.
می‌تونستم راحت این رو توی برقی که از ته حوض‌خونه‌ی چشمت می‌جهید بیرون، ببینم. به اون برقی که تو بچه‌گیت با دیدن شمشیرها و خنجرهای مرصع توی صحن حرم می‌زد بیرون، شباهت داشت ولی انگار یه چیز دیگه‌ای بود که راحت نمی‌تونستم ازش بگذرم. حاج حسن هم چند بار راجع به برق چشمات با تولیت آستان حرف زده بود و خودش ضمانت کرده بود که پسربچه‌ی شیطونی که تموم شیشه‌های مدرسه و خونه‌ی همسایه‌ها از دستش سالم نبودن، می‌تونه خادم خوبی واسه آقا بشه و حالا هم مطمئنم دراز کشیده توی قبرش و داره ما رو تماشا می‌کنه. لابد یه حجاری هم پیدا می‌شه که روی صورتش لبخند بتراشه. حتی سینه‌شو نسبت به قبل یه خورده جلوتر تراشیده و سرش رو یه کم عقب‌تر از قبل که از اون‌جا به سختی می‌تونه ما رو نگاه کنه.
7
می‌گفتی توی حرم یه جوون بیست و چند ساله رو دیدی که سرش رو تکیه داده بوده به دیوار و داشته بالای ضریح رو تماشا می‌کرده که یک‌دفعه سرش رو پایین می‌ندازه و دیگه سرش رو بلند نمی‌کنه و عقب‌عقب می‌ره و تو حیرون مونده بودی که چی دیده یا بین اون و آقا چی گذشته که این‌جور شرمنده از حرم زده بیرون. می‌گفتی گریه‌ات گرفته بوده. خب منم اگه حضورم اثبات بشه؛ فعلی رو که به من نسبت دادن اینه که اومده بودم کنار پنجره فولاد و سرم رو گذاشته بودم زمین و زار زار گریه کرده بودم و زیر لب یه چیزایی می‌گفتم که مردم نمی‌فهمیدن و فکر می‌کردن دارم ناله می‌کنم که باهام همدرد شده بودن. خب زبون من و زبون تو باهم فرق داره، اگه حضور من با حضور تو فرقی نداشته باشه.
8
می‌گفتند پسربچه بعد از این‌که سر حاج حسن نقاره‌چی را شکسته، از خانه زده بیرون و رفته حرم. وقتی که داشته پای شیر اسماعیل طلایی وضو می‌گرفته، قسم خورده بوده که هیچ‌وقت توی زندگیش عاشق نشه. توی صحن حرم که رفته به ضریح سلامی داده و از همان جا برای شمشیرهای توی محفظه‌ی شیشه‌ای خط و نشان کشیده و رو به قبله دو رکعت نماز خوانده بوده.
می‌گفتند یه سگ که معلوم نبوده چه‌طور از نگهبانا و خادما گذشته بوده، اومده بوده پای پنجره فولاد و سرش رو گذاشته زمین و گریه کرده بوده و زیر لب یه چیزایی می‌گفته که مردم نمی‌فهمیدن که چی می‌گه و فقط از حزن صداش زده بودن زیر گریه.
می‌گفتند که اون خادم که تازه اولین روزی بوده که نقاره‌چی آستان شده بوده و روز قبلش خادم باب‌الجواد بوده، وقتی که از کوشک نقاره پایین میاد، رو به صحن آقا تعظیم می‌کنه و وقتی سرش رو بلند می‌کنه، برقی از ته چشمش پریده و روی صورت دختری نشسته بوده که گوشه‌ی چادر سیاهش دوتا تاج سلطنتی و یک نگین الماس طلایی بوده و با رنگ طلایی روش نوشته بوده سوپر دیلیکس کریستال 66، هدیه مدینه منوره.
می‌گفتند وقتی از اون خادم راجع به سگی که فکر می‌کرده از کنار اون گذشته، پرسیده بودن سینه‌شو جلو داده بوده و گلویی صاف کرده بوده و گفته بوده: «نه».
منبع: محمداسماعیل حاجی‌علیان
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
مطالب مرتبط
حضور اصحاب رسانه در حرم مطهر رضوی
شیوه‌های اطلاع رسانی حرم مطهر رضوی ارزیابی شد
آمادگی حرم مطهر رضوی برای پذیرایی از زائران دهه‌ی کرامت
لحظه‌ای برای شک، لحظه‌ای برای یقین
  • 1391/6/26 يكشنبه لحظه‌ای برای شک، لحظه‌ای برای یقین
    در یکی از فروشگاه‌ها چشمم به چند زنجیر و پلاک نقره‌ای با حاشیه‌ای طلایی و کنده‌کاری شده افتاد. به نظر خیلی زیبا می‌آمدند. از فروشنده خواستم یکی از آن‌ها را برایم بیاورد تا از نزدیک ببینمش. شاید بهتر بود یکی هم برای زن‌دایی می‌خریدم. پلاک را که فروشنده به دستم داد، درجا خشکم زد. نه این اتفاقی نبود.
دو رکعت مانده به صبح
  • 1391/6/26 يكشنبه دو رکعت مانده به صبح
    تو رفته بودی و من تنها مانده بودم مثل شش سالگی‌ام. تو هفت ساله بودی که ما را از هم جدا کردند. چه شب‌های بد و بلندی بود آن شب‌های سرد زمستان. گریه می‌کردم. از آن اتاق‌های پر سر و صدا بدم می‌آمد. از آن همه دختر نق‌نقو حرصم می‌گرفت...
پربازدیدترین ها آخرین مطالب
.گزارش روز
.
فرهنگی
.

.All right reserved by Astan Quds Razavi

تمام حقوق این وبگاه متعلق به آستان قدس رضوی است.